پیامبر شدم
دیشب یه خواب عجیب دیدم. خواب قر و قاطی زیاد میبینم اما معمولن خوابهام یه ربطی به زندگی روزمره دارن اما خواب دیشب ربطی به اتفاقات جاری زندگیم نداشت. اما بریم سراغ خواب.
خواب دیدم رو یه جزیره کوچیک وایسادم که کلن 10-20 متر مربع مساحتش بود و کلن خاکی بود. وسط آب بود اما با ساحل بغلی فاصله ای نداشت شاید کمتر از 10 متر. یه قبر گوشه جزیره بود که خاکی بود، مات و مبهوت نگاه میکردم که اینجا کجاست. یاد پدرم افتادم که گفت از این قبر باید استفاده کنی و همون لحظه برام اون قبر شکل خوشگلی به خودش گرفت با یه سنگ قشنگ. (انگار منظورش این بود که باید محل زیارت بشه اما هم من و هم پدرم میدونستیم که تو قبر چیزی نیست). یه لحظه یه حالت خلصه بهم دست داد و بهم یه چیزایی الهام شد انگار که یه حرفهای غیبی بهم زده شده باشه. (تو خواب حرفها نیمه واضح بود اما الان چیزی ازشون یادم نیست). حالت خلصه که تموم شد انگار یه آدم دیگه شده بودم احساس میکردم پوستم صاف شده و داره کش میاد. احساس میکردم ازم نور ساطع میشه. یه شعف خاصی تو وجودم بود. تو خواب میفهمیدم که یه حالت روحانی توم ایجاد شده. دستهام رو به دو طرف باز کردم و از زمین جدا شدم. همینظور به سمت بالا در حرکت بودم و حس عجیبی داشتم، یه خوشحالی بیش از حد. به زمین برگشتم و از جزیره به سرزمین اصلی رفتم. صحنه بعدی هوا تاریک بود و من تو کوچه های شهر بودم و از اینکه همچین قابلیتی دارم ذوق زده بودم. وایسادم تا کوچه خلوت بشه و بعد به سمت بالا رفتم. انگار که نمیخواستم بقیه بدونن. به سمت آسمون رفتم و تو تاریکی ناپدید شدم.